خداوند مهربان

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

از آن لحظه که تو را به فرشته ی مهر سپردم نگاهم به تو بود و دوستت داشتم و آن زمان که راه افتادی باز نگاهت می کردم و به  وجودت افتخار می کردم چه آن زمان راحت مرا می دید و با من سخن می گفتی! سخنی که به نظر دیگران صدایی بی معنی بود!و من چقدر دوستت داشتم وقتی اولین بار راه رفتی همه برایت دست زدند و خورشید من از شادی من شاد شد و گونه ات را نوازش کرد  وقتی خسته شدی به خورشید گفتم چادر شب را بر سر بکشد تا با هر پلک زدنم به خواب بری و آن موقع نیز دوستت داشتم و باز به وجودت افتخار می کردم وقتی بزرگتر شدی گاهی دیگر مرا نمی دیدی؟ حواست به من نبود صدایم را نمی شنیدی مجبور شدم تلفن را امتحان کنم؟اوایل که صدای زنگ تلفن را می شنیدی که حی علی صلاه، گاهی جواب میدادی و من چقدر شاد می شدم  حالا مدتی است که دیگر حتی به تلفنهای من نیز جواب نمی دهی !!اما من هنوز دوستت دارم و اگر بدانی چقدر دلتنگ توام!!!خواهش می کنم اینبار گوشی را بردار، منم پروردگارمهربانت

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عاشق خدا نظرات ()

دیروز شنیدم یه خانم صد ساله جشن تولدش (تولد١٠٠سالگی)را جشن گرفته می دونین چه جوری؟

با پاراگلایدر پریده

روحیه و شجاعت رو یاد بگیرید

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عاشق خدا نظرات ()

یا امام رضا از خداوند مهربان بخواه لباس سپید تقوا برتنمان کند و دعا کن که هرگز آن را از تن بیرون نیاوریم

میلادش بر همگان مبارکتشویقتشویقتشویق

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٠ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط عاشق خدا نظرات ()

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شدناراحت
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد.سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانندولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بودمرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۸ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط عاشق خدا نظرات ()



كد قالب جدید قالب های پیچك